فریاد خاموش
.فریاد من,صدای من, در دلم اوج گرفت.اما در نطفه خفه نشد, نمرد...بعد از چند سال مغزم گندید و من مردم
از نوشتن فراریم . مثه فرار از زندگیم
مثه
فرار از عشق بچگیم
مثه
فرار از ریل اهن ممتد دندونهاش وقت لبخند به سادگیه گفته هام
.
.
.
دلم برای هیچ چیز جز چند خاطره ساده
یک حس سرمستی
چشمای خطی شده از نهایت خنده گی
تنگ نشده
...
ک.ف
خیلی وقته که ترک عادت کردم .
فروشنده سر کوچمون میگفت که کاش بازم آشتی کنید !
نمیدونم چرا اینو گفت ...
اونم لابد عادت کرده به دیدن هر روزه ام
و
کنار گذاشتن کارت شارزم .
دیگه چند روزه که احتیاجی ندارم به کارت شارز های فروشنده ...
حالا دیگه هر دو ترک عادت کرده ایم
.
.
.
من از خریدن هر روزه ی صدای خندهات
و پیرمرد فروشنده از فروختن هر روزه ی غم هایم به باد ...
هردو ترک عادت کردیم .
کامران
10/08/1390
شب است و...دلهره در دل،یک حس پشیمانی
شبیه حسِ جلقِ نوجوانی توی تنهایی
شکایت می کنم از خود،به خود،در خود...کمی بیخود!!
نگاهم تحت تعقیب است... زیر اشک پنهانی
صدای سرفه های خشکِ تب دارم،مرا هُل داد
گلو پر شد ز خونابه...و تف شد شعر بی خوابی
ز ترس ترکش ثانیه از ساعت،
به زیر بی خیالی می شوم پنهان
دوباره فکر نامشروع دیدارت،در خوابی هیولایی
تمام خاطرات هر شبم تکرار یک تکرار بی معنی
رگم را می زنم آخر،به زیر لاف خودخواهی
و امشب خودکشی حال و هوای دیگری دارد
هزار و سیصد و هشتاد و نُه تیغ نمی دانی!!
(حرف)
ادامه مطلب
من با قلم خود خطوطی را سیاه میکنم؛چه جهنمی!
آیا محکوم به این سیاه مشق هستم؟
باری،دوات را با غرور کنارم میگذارم
وسطوری را بی حساب و کتاب سیاه میکنم.
کارم خوب پیش میرود،و کلمات،زیبا جاری میشوند.
من در این سیاه مشق چه موفقیتی دارم!
البته،شاید خط من ناخوانا نباشد.
اما مهم نیست،مگر کسی هم این سیاه مشق را می خواند؟
(نیچه)
با خود قرار گذاشته بودم که دیگر چیزی ننویسم.
با خود قرار گذاشته بودم تمامی نوشته هایم را پاره کنم،حتی خاطراتم را در ذهن(چه شیرین چه تلخ)تمام گذشته ام را؛دیگر دوست ندارم به گذشته نگاهی بیندازم حتی اگر امکان داشت دیروز را هم با کبریت خشم آتش می زدم.فقط می خواهم در خلاء تنهایی خود غوطه ور شوم و به هیچ چیز فکر نکنم،حتی به آینده!
با خود قرار گذاشته بودم فکر کردن را درون کمد زندانی کنم،پشت لباس های زمستانی ته کمد،بر روی کت کهنه ای آویزانش کنم،تا با گذشت زمان فقط خاک بخورد.
با خود قرار گذاشته بودم که دیگر دَر را به روی خیال باز نکنم؛حتی اگر از سوز سرمای واقعیت بیرون تلف شود.
با خود قرار گذاشته بودم دیگر به آینه نگاه نکنم حتی از سر تفنن! تا مبادا آینه از من سوال کند تو کیستی؟ و در پاسخ این سوال کوتاه به کمد پناه برده فکر را تنم کنم تا مبادا تکرار شود این زندگی تکراری...
با خود قرار گذاشته بودم دیگر قلب زخمی ام را به هیچ کس نشان ندهم تا از سر ترحم زخم هایش را با دستمال امید بپوشاند؛قلب هیچ کس را به امانت نگیرم،دستمال سرخ دلم را از دور برای کسی تکان ندهم.حتی اگر شده قلبم را از پایه بشکنم،کعبه اش را ویران کنم و حتی بتی از سنگ را جایگزینش نکنم.
با خود قرار گذاشته بودم هر روز غروب لب پنجره نظاره گر دور دست ها شوم با چشمان اشک آلودم به خورشید سلام کنم تا شاید خورشید سلام مرا بشنود و طلوع فردا،مرا میهمان خانه اش کند. ولی افسوس نه خورشید سلام مرا میشنود و نه دیگر ابرهای سیاه اجازه دیدن خورشید را میدهند.
با خود قرار گذاشته بودم که احساسم را تسلیم قانون کنم به جرم عاشق شدن در این زمانه تنفر،به معشوق خیالی خود قول داده بودم که لااقل یک شب با او همبستر شوم و در اوج شهوت شعر تری از بوسه نثارش کنم.
با خود قرار گذاشته بودم که دیگر شب ها گریه نکنم،حتی به بالش خود قول داده بودم که دیگر اشک هایم را با او پاک نکنم.
با خود قرار گذاشته بودم...
دارم این سطر ها را با گریه می نویسم و چشمانم غرق اشک شده است...!؟آخر تو قول دادی که دیگر گریه نکنی!تو قرار گذاشته بودی به قرارهایت پایبند باشی؟؟؟
اما مگر این شانه های کوچک و خمیده شده ی من چقدر توان تحمل دارد؟مگر میشود سنگ بود؟به خدا سنگ هم تحمل این همه قرار و مدار را ندارد.آخر چقدر هر روز زل بزنم به دور شدن خورشید بدون دیدن حتی نشانه هایی از آفتاب و گریه هایم را در گلو خفه کنم تا صبح شود و تکرار مکرر دیروز...
خدایا این چه سال لعنتی هست که تمام نمی شود؟
یک روز در خیابان ها به جرم سکوت و پرسیدن از حقیقت کتک می خوریم!
یک روز به جرم عاشقی بدون محاکمه محکوم به نوشیدن جام شوکران میشویم!
یک روز در جلوی پایمان آرزو را ترور میکنند تا مبادا بتواند ندای آزادی را به گوش باد بسپارد!
یک روز لباس عصمت بر تن دروغ میکنند، حقیقت را در قفس به صلیب میکشند،امید را به جرم التزام عملی نداشتم به سیاهی اعدام میکنند،خدای را می فروشند گدای را خدا میکنند.
روزگار غریبی است نازنین...
نمی دانم!نمی دانم بنویسم یا سکوت کنم.سکوتی به اجبار،سکوتی به اختیار
زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت...
که عهد،عهد غم است و زمان،زمان سکوت
ولی امروز یک قرار تازه با خود گذاشتم.امروز با خود قرار گذاشتم بنویسم...
بنویسم که روزهای بد تمام میشود و باید قوی باشیم که ما همه در کنار همیم.
بنویسم که شب های صبر تمام میشود و روزهای خوش نزدیک است.
بنویسم که در این روزهای گند و کثافت ما همدیگر را داریم و تا لحظه ی آخر در کنار هم خواهیم ماند؛در دردهای زیاد و شادی های اندک.
بنویسم که یادمان باشد اگر دور و کم پیداییم اما با شادی اندک هم خوشحال میشویم.
بنویسم که سحر نزدیک است،شاید باید بنویسم تا اندکی خود شوم.
قلم در دستم
دفتر افکار در دست دیگرم
فضای قبرگونه اتاق را دایره وار طی میکنم
تا بنویسم...
به اجبار!
تا شاید بتوانم اندکی خود شوم
به اختیار!
در این مدتی که نبودم دوستان بسیاری لطف کردند و برای من نوشتند.دست همه شان را می بوسم.اگر نام نبردم از سر کم لطفی نیست بلکه از آن روست که خود را شایسته ی تشکر از قلب پاک و زیبای شما نمی دانم.
در آخر هم آخرین شعرم که با حال و هوای این اواخرم بی ریط نسیت را تقدیم همه دوستان میکنم.
از تمامی شما سپاسگذارم.
((یک مشت بال سوخته در حال پر زدن
یک مشت حرف فلسفی بی اثر زدن))
یک راه بی گریز،به سوی چار راه هیچ
مانند بی هوده رد شدن از لایه های پیچ
یک شک ناتمام سخن گفتن از چرا؟
در ذهن من مانده همین...پس کجا خدا؟
یک مشت قرص ریز،خلاء خواب پشت خواب
عادت شده است زندگی ام پشت این سراب
دنبال شرت دختر همسایه در خیال
خیره شدن به لختی این عشق های کال
تنبل شدن ز شرم،تجاوز به عکس تو
دنبال یک همیشه شدن در هوای تو
شاکی شدن به شکل زنی توی بسترم
این عقده های کودکی ام در برابرم
در عمق لاف پرسه زدن نیمه های شب
فکر خیال با تو شدن...بعد سوز تب
)، لحظه های صبح شدن،با کسی که بودsendهی(
این عشق هم شبیه تو در دسترس نبود
آری دوباره صبح،باز هم این عشق دربه در
لعنت به هر چه مشترک مورد نظر
هر روز گفتن و به عبث گفتن مدام
عادت نکن،تو به این راه بی دوام
ظهر کسل بدون هدف خواندن کتاب
چندین دقیقه خود شدن و...خواب پشت خواب
یک شعر عاشقانه ی بی رنگ و بی خودی
احساس با تو شدن توی دسشویی...!!
با ترس شروع میشود و به غم میشود تمام
عشقی که خورده روح مرا مثل یک جذام
خندیدن مداوم یک عصر آبکی!!
پرسه زدن میان خیابان لعنتی
سیگار درد،بی هدفی،دود پشت دود
فکر زنی شبیه کسی! بود یا نبود؟
حالا دوباره ساعت غم،خانه بی عبور
بازم صدای قهقهه ی یک خدای کور
به به!چه زندگی دل انگیز ساده ای
خوش باش حرف که تو با خانواده ای
این شعر (حرف) را تو بسوزان،کپک زده
یک مشت حرف فلسفی بی اثر زده.
حرف
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....
ديگر نخواهم گذاشت كه فرار كند
نفس را زنداني خواهم كرد
اين همه سال آمد و رفت
ديگر نخواهم گذاشت ...
التماس قلبم را نيز ديگر نخواهم شنيد
اصرار مغزم را هم نخواهم پذيرفت سرخي و سياهي چشمم را نخواهم ديد ...
همه اينها بايد تاوان پس دهند
همه اينها بايد
سزاي اينهمه ثانيه زندگي بيهوده را بدهند
نفسم سنگين شده
گمان ميكنم به ذلت افتاده
همين را ميخواهم
ذلت و خواري نفسم را . قلبم را . مغزم را . چشمم را ...
ميخواهم بشينم
دراز بكشم
و
آرام آرام بخوابم
چشم انتظار مرگ ...
پس كي خواهد آمد ؟؟؟
بيدار شدم
باز هم نفس رهايي يافت
باز هم زندگي بازگشت
باز هم
باز هم
نتوانستم زندگي ام را بگيرم ... مرگم را ببينم .
اين ذلت را هرگز نميخواستم
اين جبر را هرگز .
آخر خواهم توانست
آخر
خواهم مرد ... خواهم مرد ...
| Design By : Night Melody |